تِرد
28 ژانویه 2009
سوال پيچ شدن دلم خواسته،و حرف ِزيادي زدن با كس ِغريبه اي
سِكِند
25 ژانویه 2009
يك جاهايي هستند توي ِدنيا،كه تو بايد براي ِنديدن خيلي زشتي هاشان يك شماره اي داشته باشي براي ِزنگ زدن.مثلا فاصله ي ِطالقاني انقلاب تا بعد از گشت ِارشاد .بعد آدم ِپشت ِاين شماره بايد بلد باشد كه صداش را با تو هماهنگ كند كه اگر مثلا حوصله يِ شادي شنيدن نداري بفهمد خودش و هي از اين سلام هاي ِصبح به خير ايراني نكند به تو.بعد بايد تمام ِغر غرو يي هاي ِتو را بشنود اصلا هم به روي ِخودش نياورد بعد ِشنيدنشان كه حالا مي تواند پروسه لذت بخش ِسخنراني كردن با موضوع ِزندگي ِمثبت را روي ِتو امتحان كند و حالش را ببرد لابد. تو با اين شماره و اين آدم ِپشت ِشماره،يك خوش-بخت اي.
فِرست
24 ژانویه 2009
مينويسم.هر چقدر هم كه كلمه ها سمت ِتاريكشان را نشانم ندهند.هر چقدر هم كه سخت ترين كار ِ لذت بخش ِدنيا باشد نوشتن.